غزل
چون عقده ای که یک شبه تکثیر می شود
جغرافیای بسته ی ما بین که نا گزیر
دائم اسیر پنجه ی تقدیر می شود
شاید که در تلاقی گنگی که بین ماست
انگشتهای حادثه تکثیر می شود
از ارتفاع ساده است ای ماه منتشر
روزی هزار آینه تصویر می شود
در گیر و دار بیم کسوفی که افتاده بود
خورشید پشت پنجره زنجیر می شود
با من بمان که در تب تندی چنین شگفت
این لحظه هم به نام تو تحریر می شود
غزل
ای نیمه ی افتاده بر این ساحل متروک
آرامش دلخواسته ی اسکلتی پوک
امروز اگر فاصله ای بین من و ماست
این رشته ی تاریک میاویز بر این دوک
من حوصله ی عشقم و در خالی فردا
سر می کشم از پرده ی پندار تو مشکوک
تا شهر شما فاصله ای نیست فراهم
ای نیمه ی افتاده بر این ساحل متروک
هر چه زیباست مرا یاد تو می اندازد
رباعی
از آینه ها گم است ، تنهایی من
«بازیچه ی مردم است ، تنهایی من »
صد بار شکست و دم نیاورد هنوز
این صحنه ی چندم است ، تنهایی من
***
رباعی
این چشمه پر از هر آنچه خالی ست هنوز
در معرض باد و خشکسالی ست هنوز
از دامن کوه تا به سر منزل باغ
شرمنده ی چشمان اهالی ست هنوز
***
غزل
سهم ما از عشق و انسان کم نبود
در دلم جز لحظه ای ماتم نبود
آن صمیمی با تمام سادگی
نردبان باورش محکم نبود
جز حضور دوستان ناگزیر
هیچ یادی در دلم مبهم نبود
تا نشستم عقده ها را وا کنم
آسمان با راز من محرم نبود
آن مسافر روی پلک جاده ها
یکه تاز عرصه ی شبنم نبود
رفتنش از پیش چشم ما ولی
از صمیم قلب می دانم نبود
***
غزل
در باور من شیون بسیار نشسته
انگار خرانی ست که چون پار نشسته
برساحل من زل زده چشمی به تماشا
آیینه در اندوه تو بسیار نشسته
پلکی بزن از سمت نگاه همه ی شهر
آنسوی تو این پنجره بیدار نشسته
با اینهمه در باورنا باورم ای دوست
بس حادثه بر دوش تو آوار نشسته
ای ساحل متروک تماشایی باران
در من اثر پنجه ی رگبار نشسته
تا اینکه تو برگردی از این دست چه آسان
بین من و تو فاصله ،دیوار...نشسته
غزل
به زنده یاد معصومه رضایی
سالی گذشت خوب من آخر نیامدی
همراه بال بال کبوتر نیامدی
گفتی که با بهار می آیی و عاقبت
از باغهای سبز مشجّر نیامدی
تا خواستم کمی قلمم از تو پر شود
بر صفحه های خالی دفتر نیامدی
از وصف عاشقانه و شرح تو عاجزند
این چشمهای دوخته بر در ...نیامدی
ای ملتقای بودن و ای ثقلگاه حس
رفتی ولی زدیده و دیگر نیامدی
